روزهای سخت اما شیرین
تو این روزهایی که به دنیا اومدی مامان جون شیرینی های زیادی هس اما همراه با کمی سختی![]()
وقتی پسرم از وقتی به دنیا اومدی شیر نمی خوردی و هرکاری میکردیم که تورو سیر کنیم نمیشد این روزا فشار زیادی روی منو عزیز جون و بابایی بود چون شیر نمیخوردی خیلی گریه میکردی...و همینطور روزارو میگذروندیم که تو 5روزه شدی عسلم و بدنت خیلی زرد شده بود و ما خیلی ترسیده بودیم و بردیمت بیمارستان شیخ و بعد از آزمایش فهمیدیم زردی شدید داری و عددش 28 بود و دکترت گفت سریع باید بستری بشی![]()
خیییییییلی سخت بود و استرس زیادی داشتیم مامان جون ولی چاره ای نبود و هر بیمارستانی میرفتیم جا نداشتن و همینطور ک تو خواب بودی و بغلم بودی من گریه میکردم میکردمو از خدا میخواستم که اتفاقی برات نیفته![]()
تا اینکه رفتیم بیمارستان قائم و قبول کردن...
خیلی ساعتای سختی رو گذروتدیم مامان جون وقتایی که اون سوزنا رو میکردن تو دستای نرم و کوچولوت میخواستم از شدت ناراحتی ساعت ها گریه کنم ولی چاره نبود و تو اینطوری بهتر میشدی نازگلم
تو سه روز توی دستگاه بودی مامانی و من نمیتونستم تو بغلم بگیرمت
تا اینکه8 روزگی از بیمارستان مرخص شدی انگاراینکه به منو بابایی دنیارو دادن....البته عزیزجون تو این روزا خیلی اذیت شد....![]()
خدارو شکر میکنم که الان بهتری پسرم عشقه مامان![]()


روزهای سخت اما شیرین
